خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
medadrangiman
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
ديوانه ها در ادارات
پينکی
روز غمم نبودی
وفا
دل قوی دار سحر نزديک است
کی فکرشو ميکرد؟
باغ ميران
رازان پرستوی مهاجر
اين انبوه سيب خورها
پنجره بارونی
جام جادویی
یا خالی یا لبریز
نفس گیر
دیکشنری آن لاین
خط خطیهای ذهنم
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

وقتی بچه بودم همه چیز با الان فرق داشت. اینترنتی وجود نداشت و کامپیوتر فقط وسیله ای برای کار بود که حتی توی همه اداره ها وشرکت ها وجود نداشت. وسیله ارتباطی آدم ها تلفن بود . در ضمن تلفن همراهی هم وجود نداشت. اگه طرفت جایی بود که تلفن ثابت وجود داشت می تونستی باهاش در ارتباط باشی در غیر اینصورت راهی جز نامه باقی نمی موند. یادمه من ودختر خاله ام که شاهرود زندگی می کرد برای هم نامه می نوشتیم. البته می تونستیم به هم تلفن بزنیم ولی اون زمان رسم نبود بچه ها زنگ بزنن شهرستان با دوستشون چهار ساعت حرف بزنن. من و دختر خاله ام مدام برای هم نامه می نوشتیم و خدا میدونه که وقتی پستچی زنگ در را بصدا در می آورد و پشت سرش نامه از لای در می افتاد داخل خونه چه ذوقی می کردم. از اون سال ها خیلی گذشته .خیلی وقته که ما دیگه برای هم نامه نمی نویسیم بماند که نامه های دخترخاله ام را هنوز نگه داشته ام و هر چند وقت که نگاهی به آنها می اندازم از سادگی و کودکانه بودن غصه ها و شادی های آن دلم را حسرت آن زمان ها پر می کند. این روزها اینترنت جای همه ارتباطات را پر کرده . نیمی از دوستانمان مجازی اند . دوست هستند اما نه آنها را دیده ای ونه راست و دروغ حرف ها و نظراتشان را میدانی. تعدادی دیگر هم که واقعی اند بجای آنکه تلفنی بزنند ، بیایند، بروند و حالی بپرسند به پیامی در فیس بوک و مسنجر خیال خودشان و تو را راحت می کنند. گرچه این اینترنت دوستان گم شده ای را پیدا کرده . دوستانی که حتی بودنشان در آنطرف دنیا هم دلگرمی است . دوستانی که حتی اگر تنها خبرشان عکسی در صفحه ای باشد ، دنیایی تو را شاد می کند. این روزها منتظر یک نامه ام . یک نامه اینترنتی . هر روز سری به ایمیلم می زنم و می بینم خبری نیست. هر روز با خودم می گویم کاش هنوز پستچی بود و زنگ در را بصدا در می آورد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢ - medadrangiman
وقتی تنهایی همه کارها به عهده خودته. فرقی نمی کنه اون کار زنونه باشه یا مردونه. باید غذا درست کنی، ظرف بشوری، لباس بشوری، اتو کنی، خرید کنی، لامپ سوخته رو عوض کنی، زباله ها رو ببری دم در و....البته شاید زیاد هم بد نباشه . وقتی همه کارها به عهده خودت باشته کمتر وقت میکنی فکر کنی. نه که اصلاً فکر نکنی. نه من موقع انجام همه کارهام درحال فکر کردنم ولی خوب شاید اون کار باعث بشه چند دقیقه ای از فکرهایی که همیشه داری و گاهی اوقات آزار دهنده هم هست رها بشی.دیشب رفته بودم که زباله ها رو ببرم بیرون. سطل مخصوص زباله کمی با خونه فاصله داره . قدم زنان رفتم وکیسه رو انداختم داخلش و همونطور قدم زنان برگشتم. وای چه سکوتی! صدای یه پرنده شنیده می شد. نمی دونم چه جور پرنده ای بود صدای عجیبی داشت. شاید یه نوع خاص جغد بود. قدم هام رو آهسته کردم تا از صدای اون پرنده و اون سکوتی که فقط همون صدا می شکستش لذت ببرم. اما نور ضعیف چراغ یه ماشین از دور به چشمم خورد. قدم هام رو تند کردم که زودتر به خونه برسم. از کجا معلوم شاید مست باشه و نتونه ماشین رو درست کنترل کنه، شاید هم آدم نابابی باشه و اذیتم کنه ،شاید هم ....
در خونه رو که پشت سرم بستم ماشین هم از مقابل خونه گذشت.فکرکردم توی این دنیا از تنها چیزی که می ترسیم هم نوع خودمونه.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۸/٢٧ - medadrangiman
زندگی، صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد
زندگی چون داستان است. همان داستان هایی که گاه برای سرگرمی می خوانیم. زندگی مثل کتابی است که مجموعه ای از داستان های مستقل را داراست اما قهرمان داستان از ابتدا تا انتها یکی است. افراد متفاوتی وارد داستان می شوند و سپس خارج می شوند. بعضی، نقش های طولانی دارند وبرخی دیگر کوتاه. بعضی شخصیت ها مثل اشاره کوچکی هستند به موضوعی مهم وبزرگ. نقش شان کوتاه اما تاثیر گذار است.
بعضی دیگر اما از ابتدای داستان وجود دارند اما بود ونبودشان یکی است. وقتی داستان تمام می شود گیج می مانی که لزوم وجودشان چه بوده. بعضی نقش ها به نفسی کوتاه شبیهند. کوتاه. بسیار کوتاه ولی تا پایان داستان از تاثیرشان خلاصی نداری وحتی گاه می شود که سالها بعد، از تمام داستان همان نقش کوتاه را بیاد می آوری وغیر از آن هیچ.
این روزها به داستان زندگی ام بسیار فکر می کنم. به شخصیت های گوناگون داستانم. به خوب وبد بودن آنها. به اینکه بعضی همیشه بوده اند بی آنکه بخواهم شان یا تاثیر مثبتی در زندگی ام داشته باشند وبعضی دیگر که بسیار به دوستی، محبت، یاری و هم فکری شان نیاز داشته ام مثل نفسی زود گذر به دوردست هایی رفته اند که پیدایشان نمی کنم. دوستی می گفت :" زندگی عجیب است . بعضی را دوست داری ولی از دست میدهی. بعضی را دوست داری ولی دیر پیدا میکنی. بعضی را دوست نداری و همیشه سر راهت هستند وآزارت می دهند وهیچ وقت هم از دستشان رهایی نداری."
این روزها به شخصیت های داستان زندگی ام وبه رفت وآمد های بسیار آنها در زندگی ام و تاثیرشان فکر می کنم.و البته به خودم وتاثیرم بر داستان زندگی دیگران نیز . من از کدام دسته ام؟ دسته آدم های همیشگی اضافی ویا بهتر بگویم بی فایده؟ یا از گروه تاثیر گذار ؟ دلم میخواهد بدانم....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/٤ - medadrangiman
اگه یه دوست بیست ساله که بهش اعتماد صد درصد دارین اموال تون رو بالا بکشه و فرار کنه چه حالی پیدا می کنید؟ اگه یه آدمی که همشه بعنوان یه آدم دست بخیر می شناختین یک دفعه کلاهبردار از آب در بیاد چه احساسی بهتون دست میده؟ این روزا موندم اصلاً اعتماد چه حسیه؟ خوبه یا بده؟ اصلاً ایمان داشتن به آدم ها درسته یا غلط ؟ این روزها با دیدن یه حادثه این جوری بدجوری با خودم درگیرم.گر چه این حادثه هیچ ربطی به من نداره ولی احساس میکنم که دیگه به آدم ها ایمانی ندارم. کافر کافرم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۳/۱۱ - medadrangiman
توی کشوی میزم یه عالم کاغذ کوچک و بزرگ دارم . کاغذهایی با خطوط درهم وبرهم . گاه بدون خط خوردگی گاه پر از خط های کج ومعوج اصلاح کننده. امروز بطور کاملاً اتفاقی میان آن همه کاغذ، برگه جالبی را پیدا کردم. وقتی شروع کردم به خواندن، برایم گنگ بود اما کم کم یادم آمد. فال. تاریخی هم بالای ورق بود مربوط به سه سال پیش. یادم آمد رفته بودم منزل یکی از دوستان . بعد از شام مشغول قهوه خوردن بودیم که کسی پیشنهاد داد خانم میزبان برایمان فال بگیرد. میدانستم که گاهی برای دوستان فال می گیرد. چند سال پیش تر هم در اولین دیدارمان کف دستم را نگاه کرد و چیزی از من پرسید که اتفاقی نبود و مطمئن بودم این نکته از آن دست نکاتی نیست که کسی بیاندازد شاید بگیرد مثل سقریا پول کوچک وبزرگ و یا فردی در زندگی ام. اما از آن زمان بسیار گذشته بود ومن فراموش کرده بودم وشاید هم خودم را راضی کرده بودم که هرچه در کف دستم دیده اتفاقی بوده. بگذریم آنشب قهوه خوردیم وهمه دوره اش کردیم که محض تفریح برایمان فال بگیرد و از آنجا که من بدلایلی تصمیم داشتم زودتر به خانه برگردم نفر اول شدم. برایم فال گرفت و دوستی دیگر شروع به نوشتن کرد و من آنرا آنقدر ساده و شوخی فرض کردم که حتی کلمه ای از آن را بخاطر نسپردم . امروز بعد از نزدیک به سه سال آن برگه را اتفاقی پیدا کردم و وقتی خواندن نوشته را به پایان رساندم دست هایم می لرزید. طی این سه سال هرچه گفته بود درست از آب درآمده بود. حتی بیماری سخت مادر. نمیدانم باید به فال ویا درست تر بگویم به نیروی بعضی افراد در پیش بینی وقایع اطمینان داشت یا نه؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/۱۸ - medadrangiman
همیشه فکرمیکنم به اینکه زندگی هر آدمی یه داستان بلنده با یه عالم حادثه عجیب. به نظر میاد هرکس قصه خودش رو داره بافراز ونشیب هایی که شاید برای دیگران بی معنی باشه شاید هم عجیب و باور نکردنی . برای من هم اتفاقی افتاده که یه کم عجیبه و واقعیتش نمیدونم حکمتش چیه ولی هر چی هست امیدوارم ختم به خیر بشه. این روزا خیلی متفاوتم و خودم از خودم تعجب میکنم . از خودم می پرسم :این منم؟ همون دختر مغرور همیشگی ؟ همون آدم بی تفاوت که فقط میخواست زندگی بگذره؟ حالا نمیدونم چه اتفاقی داره می افته که منم همراه با اون دارم اینهمه تغییر میکنم.این روزها دلم میخواد به همه بگم برام دعا کنید.
میشه برام دعا کنید؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/٥ - medadrangiman
با اولین گازی که به ساندویچ زدم اشک در چشمهایم حلقه زد. مزه ساندویچ های زمان مدرسه را میداد. مدرسه با آن دنیای بزرگِ کوچکش. آن روزهای تمام نشدنی کسالت آور که اینک آرزویش را دارم. کلاس فیزیک ونصیحت های بی پایان خانم "جوادی" و اعتقادش به اینکه ما عده ای درس نخوانِ تنبلِ بی خاصیتیم ونهایتاً به انگل هایی برای اجتماع تبدیل خواهیم شد. کلاس شیمی و خانم "دانش" که همیشه می گفت:" من کاری ندارم که شب قبل دلتون خواسته سریال شین گن ببینید یا اینکه مامانتون مریضه یا باباتون بزور بردتون خونه عمه جون و....اگه درس نخونده بودید سر کلاس نیایید". کلاس جبر و خانم "وزیری" که می فهمید گاهی توی زنگ تفریح تمرینات را از روی هم کپی میکنیم ولی بروی خودش نمی آورد و با تمام بازیگوشی های ما بیانش آنقدر بی نظیر و تدریسش آنقدر بی نقص بود که کلاس هایش همیشه صد درصد قبولی داشت. کلاس ادبیات و خانم" گوهرزاد" که چه نازنین بود وهمه دوستش داشتند.کلاس زیست شناسی و خانم "سراج" که دست و پایمان از ترس بی حس میشد و این دلیلی بود که حتی مرگ هم نمی توانست جلوی حاضر کردن درس زیست شناسی را بگیرد.کلاس بینش اسلامی و خمیازه های کشدار وحرف های همیشگی و تکراری که آخر نفهمیدیم در این زندگی به چه دردمان خورده است. کلاس زبان و خانم" محمدرضا" که چقدر او را دعا کرده باشم خدا میداند با آن سخت گیری هایش که بعدها حسابی بدردمان خورد. وقتی تمام خاطرات گذشته در لحظه ای جلوی چشم هایت دوره شود، اشک در چشمایت حلقه میزند مخصوصاً اگر آن دوران برایت دوران طلایی زندگی باشد. مخصوصاً اگر از خوردن ساندویچ در آن روزها خاطره داشته باشی
. با مروارید آهسته وارد کلاس می شدیم . بدون آنکه توجه کسی را جلب کنیم سراغ کیف بیتا می رفتیم. بیتا همیشه ساندویچ های خیلی خوشمزه ای می آورد. می نشستیم سرجایش و همینکه ساندویچ را از کیفش در می آوردیم بیتا سر می رسید بیتا- آهای ! ساندویچ من؟ من- مروارید بدو فرارکن. مروارید- بگیرش و سه نفری می دویدیم توی راهروها وحیاط مدرسه. ساندویچ از دست من به مراورید وبرعکس جابجا میشد .بیتا هم دنبال ما . من ریزه تر بودم ولی مروارید سریعتر، آنقدر دنبال هم می دویدیم که زنگ می خورد بعد در آخرین لحظه درحالیکه نفس نفس میزدیم ساندویچی را که تقریباً له بود به سه قسمت نامساوی تقسیم می کردیم ومی خوردیم وبیتا هم همیشه شاکی بود بیتا- من که در هر صورت تقسیمش می کردم ، چرا دیونه بازی در میارین؟ مروارید- تا تو باشی دفعه دیگه سه تا بیاری آنوقت در حالیکه دهانمان هنوز پر بود می رفتیم سرکلاس. امروز ساندویچی خوردم که مزه ساندویچ های زمان مدرسه را میداد. دلم شیطنت و هیاهوی دوران مدرسه را آرزو کرد وآن جمع سه نفره بی خیال را....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۱٢/٥ - medadrangiman
این روزها سرگردانم بین اینجا و آنجا. کسی گفت ببین دلت کجاست، همانجا باش. دنبال دلم گشتم. پیدایش نکردم. یادم آمد آخرین بار قبل از رفتنت پیش تو گذاشتمش.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٩/٢۸ - medadrangiman
با خواهرم و دختر خاله ام ونامزدش رفته بودیم رستوران. از اون رستوران هایی که بیشتر مشتریانش عادت دارند همه رو از خودشون پایین تر ببینند و هیچ کس رو آدم حساب نکنند. از اون جاهایی که بیشتر آدم های دماغ سر بالا گذارشون بهش می افته. با خواهر و دخترخاله ام خیلی راحتم ولی با نامزد دخترخاله ام اصلاً.
ضمن اینکه تازه نامزد کرده بودند و همه باهم رودربایستی داشتیم. وارد رستوران شدیم رفتیم سمت میز خودمون که قبلا رزرو کرده بودیم . همه نشستند و من آخرین نفر بودم. صندلی رو کشیدم عقب و اومدم که بشینم................صندلی از زیرم در رفت و من تالاپ افتادم زمین. زمین خوردنم مهم نبود، مهم این بود که چنان سر خوردم و پهن زمین شدم که انگار از قبل تصمیم گرفته بودم بدین نحو بر روی زمین بنشینم وغذا بخورم. یعنی کاملاً سر خوردم زیر میز، درحالیکه پاهایم جفت پا دراز به دراز مقابلم بود. صدای زمین خوردنم آنقدر بلند بود که توجه همه را جلب کند ولی فکر کنم چند دقیقه ای طول کشید تا من تونستم بر خنده بی امانم مسلط شوم واز زیر میز بیام بیرون.
پیوست: جالب تر اینه که تنها کسی که از خنده مرده بود خودم بودم. همراهان عزیز به لبخند کوتاهی بسنده کردند وبقیه مردم هم بشدت تلاش کردند تا به روی مبارک نیاورند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٩/۱۸ - medadrangiman
از اینکه نقش آدم های خوب رو بازی کنم خسته شدم. دیگه تموم شد. دیگه اون آدم خوب و مهربون که همه می تونن سوارش بشن و ازش سواری بگیرن تموم شد. دیگه آدم خوبی نیستم بعد از این.........
اما چطوری میشه بد بود؟ من هیچ وقت این نقش رو بازی نکردم. من بد بودن رو بلد نیستم. خوب بودن تنها نقشیه که از اول زندگی بهم یاد دادن.همیشه توی این نقش تمرین و بازی کردم و بهش واردم. حتی اگه ازش خسته باشم....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٩/۱٥ - medadrangiman
