خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
medadrangiman
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
لینک دوستان
ديوانه ها در ادارات
پينکی
روز غمم نبودی
وفا
دل قوی دار سحر نزديک است
کی فکرشو ميکرد؟
باغ ميران
رازان پرستوی مهاجر
اين انبوه سيب خورها
پنجره بارونی
جام جادویی
یا خالی یا لبریز
نفس گیر
دیکشنری آن لاین
خط خطیهای ذهنم
دل گویه های های ناتمام
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

اون وقت ها ، وقتی خیلی کوچیک بودم، برام قصه امیرارسلان نامدار رو میگفت. من محو داستان میشدم قمر وزیر و شمس وزیرو مه لقا. قصه دیوهایی که با یه ورد دود میشدن وبه هوا میرفتن. بیابون هایی که یه دفعه تبدیل به باغ وبستان میشد. برام قصه ماه پیشونی رو میگفت و نامادری سنگدلش. قصه دختر نارنج وترنج و رنج شاهزاده جوان، قصه سادگی های ارتوره و مرتوره . گاهی وقتها هم برام آواز میخوند و با صداش پرواز میکردم بالا و بالا . بالاتر از تموم ابرها. ....
دوسه شبه که چشمام بدره
خدا کنه که خوابم نبره
تو این قفس که زندون منه
دلم گرفته و منتظره
خدا کنه که خوابم نبره
حالا اما من بزرگ شدم و اون نگاهش خسته است. گاهی فکر میکنم آرزو میکنه کاش هنوز هم ما بچه های کوچیکی بودیم که میشد با یه قصه آروم و خوابشون کرد . برامون یه عالم آرزو داره . اما آرزوهای اون با آرزوهای ما فرق داره و ما حتما دنبال آروزهای واهی خودمون هستیم و وقتی می فهمیم آرزوهامون بیخودی بودن که سرمون حسابی به سنگ خورده و آسیب دیده. اون میدونه ولی ما دیگه بچه نیستیم باید بزاره راه خودمون رو بریم. باید بشینه و آماده پاک کردن اشک هامون بشه. باید همراه ما گریه کنه ، بخنده و درد بکشه. باید چشم روی اشتباهاتمون ببنده و مدام مارو ببخشه باید مدام بگه عیبی نداره چگر گوشمه....مادربودن سخته . مادر بودن خیلی سخته.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/٢/٢٤ - medadrangiman
هرچه می گذرد دوست داشتن درمن حسی قوی تر، عمیق تر و منطقی تر می شود. نمیدانم این چه معنی دارد. تکامل یا پیری؟ هرچه هست فرقی نمی کند مهم اینست که دیگر آزار نمی بینم و هیچ حرفی زجرم نمیدهد. تنها دوست دارم. دیوانه وار دوست دارم.
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تیک ساعت دیواری
دریافتم که باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم.*
*فروغ فرخزاد
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/٢/۱٤ - medadrangiman
روز چهارم عید است. توی خانه ییلاقی مان در یک هوای بی نظیر بهاری نشسته ایم. موقع ناهار است.
تلفنم زنگ میزند.بلند می شوم و بسمت تلفن میروم . منتظر تلفن نیستم.چه کسی ممکن است به من زنگ بزند؟ با دوستانم در روز اول عید صحبت کرده ام و میدانم که در حال حاضر هیچکدام در دسترس نیستند. تلفن را برمی دارم . شماره تلفن آشناست اما بخاطر نمی آورم متعلق به چه کسی است. سلام میکند . من پاسخ میدهم. خود را با نام فامیلش معرفی می کند. نام فامیلی بسیار تکراری که در لحظه چندین نفر را بخاطرم می آورد ولی میدانم که هیچ کدامشان ارتباطی با او ندارند. پس از مکث کمی نام کوچکش را می گوید که بلافاصله بخاطر آوردمش با اینحال عذر خواهی کردم وگفتم که او را بخاطر نمی آورم. بازهم گفت از محل کارش و اینکه مرا چگونه می شناسد که خنده ام گرفت از اینهمه اصرار او و انکار خودم . ترجیح دادم این بازی کهنه را ناتمام بگذارم و با ادب تمام عذر خواهی کردم وگفتم که بخاطر آوردمش. مثل غریبه ها احوال پرسی کردیم و سال نو را تبریک گفتیم. از کارم پرسید . کجایی و چه میکنی و همان حرف های همیشگی . چند بار تکرار کرد خوشحال میشوم شما را ببینم یا "شماره من رو که دیگه دارید، با من تماس بگیرید، خوشحال میشم" من دیگر از او دلگیرنیستم. کینه ای هم ندارم. حسی هم ندارم . حرف های غریبانه مان که تمام می شود، می آیم سر ناهار و با آرامش تمام به خوردن ادامه میدهم. دیگر نه مثل آن وقت ها عصبانی می شوم نه شاد و نه هیجان زده. مادر میپرسد:" کی بود" من با خونسردی می گویم یک همکار قدیمی وبا اینکه مادر و کل خانواده ام او را به نام می شناسند فقط می گویم یک همکار قدیمی همین. عصر وقتی برای قدم زدن می روم به او که بعد از این همه سال مرا بخاطر دارد فکر میکنم . به چرایش فکر میکنم و اینکه با گذشت اینهمه سال و آنهمه علاقه چرا آنقدر ساده مرا از دست داد. وقتی سر خوش از پیاده روی در آن فضای آزاد و هوای بی نظیر به خانه برگشتم. شماره نا شناس دیگری را بر روی صفحه تلفنم می بینم . تماس از دست رفته ای از دوست قدیمی دیگری که دوستش دارم و از آنسوی دنیا فقط برای تبریک عید تماس گرفته است . از روز اول عید این سومین بار است و من هر بار بدلایل بی اهمیت و کوچکی تماسش را از دست داده ام. دیگر تلفنم را از خودم جدا نمی کنم تا اینکه صدای مهربانش را از پشت گوشی ام بشنوم که سلام کش داری میکند و میدانم که در همان لحظه لبخندی بر لب دارد. به گوناگونی کسانی که در زندگی ام آمدند و رفتند فکر میکنم. به اینکه چرا هیچکدام آنها از اولین تا آخرینشان هرگز مرا رها نکرده اند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/۱/٧ - medadrangiman
می خواهم درباره گلشیفته حرف بزنم . گرچه کمی از زمان جنجال برهنه شدنش در یک فیلم کوتاه می گذرد.
نمیدانم چرا مردم ما خودشان را فراموش کرده اند. هرچقدر با دولت و حکومت وقوانین حاکم برکشور مخالف باشیم باز هم اشتباه است که از خودمان و فرهنگ وشرایط مان چشم بسته گذر کنیم. درمورد برهنه شدن گلشیفته بسیار نوشته اند و من هرچه خواندم همه در حمایت او بود. بعضی نوشته اند که این حرکت او اعتراضی به قوانین سخت نسبت به زنان است یا اعتراضی به حجاب . بعضی هم گفته اند این حرکتی عادی در دنیای هنرپیشگی است. در فیس بوک بسیار نوشتند که او تابو ها را شکسته و از مرزها عبور کرده و...همه او را توجیه کرده اند. من اما از زوایای دیگری به این موضوع نگاه می کنم. منظورش از برهنه شدن را نمیدانم اما گلشیفته بعنوان هنرپیشه جوان ومطرح پس از انقلاب رسالتی سنگین بر دوش داشت. درجایی که امثال سلحشور چشم می
بندند و دهان باز می کنند و تهمت ها به بازیگران زن ایرانی می زنند ، برهنه شدن گلشیفته مهر تاییدی بر ادعای مردم نادانی چون سلحشور است که ببینید در ایران مجال نداشتند. من رابطه برهنگی واعتراض را نمی فهمم . من بعید میدانم هیچکدام از زنان سرزمین من با حجاب مشکل داشته باشند وفتی حقوق بزرگتری را از دست داده اند. وقتی همسرشان می تواند همسر دیگری اختیار کند وقانون حقی برای او قایل نیست. وقتی حضانت فرزند با پدر است در حالیکه رنج نه ماه بارداری را مادر کشیده و شبهای بیداریش را شمارش نمی توان کرد. وقتی شهادتش بحساب نمی آید. وقتی برای قصاص کردن قاتلش باید نصف دیه کامل مرد را پرداخت کرد. وقتی در شرایط مساوی با مردان کار می کند ولی حقوق کمتری دریافت می کند. وقتی مرد ولی دَم است وقتی تجاوز به زن فقط شلاق دارد و حد. وقتی حق طلاق با مرد است وقتی....بعید میدانم که بشود با برهنه شدن بر این قوانین شورید.
اما اگر این حرف ها دروغ باشد و حرکت گلشیفته اعتراضی بر موضوعی خاص نباشد و تنها یک نقش در یک فیلم کوتاه باشد و یا بوسه اش درآن فیلم فرانسوی صرفا قسمتی از نقشی باشد دیگر چه اهمیتی دارد؟ قبل از انقلاب هم بسیاری هنرپیشه های زن در فیلم ها برهنه می شدند. بعضی از آنها را هنوز هم در فیلم های پس از انقلاب می بینیم. حالا چادر سر می کنند،تسبیح بدست می گیرند،سر سجاده می نشینند، به ضریح امام رضا دخیل می بندند و بعد از هر کلمه ای انشااله و توکل بخدا می گویند. همان ها که در فیلم های پیش از انقلاب رُل رقاصه کاباره وزن های هرزه را بازی می کردند و برهنه شدن برایشان عادی بود. آن ها بازیگرند. نه آن رقاصه کاباره ونه این مومنه های سجاده نشین . واقعیت شان هیچکدام این ها نیست. تنها ایفا کننده نقش هایی هستند که باید بازی کنند این شغل آنهاست. این که من و شما می پذیریم یا نه بحث دیگری است شاید من نتوانم هیچگاه مثل آنها باشم . بهتر یا بدتر بودن مان هم مهم نیست. به تعداد جمعیت دنیا اخلاق ها ومعیار های گوناگون وجود دارد. اگر گلشیفته تنها یک نقش را بازی کرده باشدهیچ کار عجیبی نکرده، هیچ تابویی را نشکسته، کاری بسیار عادی در دنیای هنر( به استثنای دنیای هنر پس از انقلاب ایران).
کدام تابو؟ آیا بوسیدن برای ایرانیان تابو است؟ برای کدام قشر از مردم ایران ؟ قشر مذهبی یا روشن فکر؟ از نظر من حرکت گلشیفته تنها راه حل برای ورود و ماندگاری در سینمای خارج از ایران است. او نه تابویی را شکسته ونه اعتراضی کرده که همه میدانیم اگر قصدش این بود راه های بهتری هم وجود داشت. اما ما ایرانیان عادت کرده ایم همیشه دنبال رو باشیم. اگر یک نفر حرکت گلشیفته را تایید کرد باقی ما برای جا نماندن از قافله دانسته وندانسته تایید کننده او باشیم. اگر کسی خلاف حکومت ودولت بود تاییدش کنیم حتی اگر رفتارش مخالف عرف و فرهنگ ایرانی مان باشد که این همه به آن مباهات می کنیم. اگر برفرهنگ غنی ایرانی می بالیم یادمان باشد ایرانیان باستان هرگز برهنگی را ارج نمی نهادند.
وقتی بچه بودم همه چیز با الان فرق داشت. اینترنتی وجود نداشت و کامپیوتر فقط وسیله ای برای کار بود که حتی توی همه اداره ها وشرکت ها وجود نداشت. وسیله ارتباطی آدم ها تلفن بود . در ضمن تلفن همراهی هم وجود نداشت. اگه طرفت جایی بود که تلفن ثابت وجود داشت می تونستی باهاش در ارتباط باشی در غیر اینصورت راهی جز نامه باقی نمی موند. یادمه من ودختر خاله ام که شاهرود زندگی می کرد برای هم نامه می نوشتیم. البته می تونستیم به هم تلفن بزنیم ولی اون زمان رسم نبود بچه ها زنگ بزنن شهرستان با دوستشون چهار ساعت حرف بزنن. من و دختر خاله ام مدام برای هم نامه می نوشتیم و خدا میدونه که وقتی پستچی زنگ در را بصدا در می آورد و پشت سرش نامه از لای در می افتاد داخل خونه چه ذوقی می کردم. از اون سال ها خیلی گذشته .خیلی وقته که ما دیگه برای هم نامه نمی نویسیم بماند که نامه های دخترخاله ام را هنوز نگه داشته ام و هر چند وقت که نگاهی به آنها می اندازم از سادگی و کودکانه بودن غصه ها و شادی های آن دلم را حسرت آن زمان ها پر می کند. این روزها اینترنت جای همه ارتباطات را پر کرده . نیمی از دوستانمان مجازی اند . دوست هستند اما نه آنها را دیده ای ونه راست و دروغ حرف ها و نظراتشان را میدانی. تعدادی دیگر هم که واقعی اند بجای آنکه تلفنی بزنند ، بیایند، بروند و حالی بپرسند به پیامی در فیس بوک و مسنجر خیال خودشان و تو را راحت می کنند. گرچه این اینترنت دوستان گم شده ای را پیدا کرده . دوستانی که حتی بودنشان در آنطرف دنیا هم دلگرمی است . دوستانی که حتی اگر تنها خبرشان عکسی در صفحه ای باشد ، دنیایی تو را شاد می کند. این روزها منتظر یک نامه ام . یک نامه اینترنتی . هر روز سری به ایمیلم می زنم و می بینم خبری نیست. هر روز با خودم می گویم کاش هنوز پستچی بود و زنگ در را بصدا در می آورد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱٠/٢ - medadrangiman
وقتی تنهایی همه کارها به عهده خودته. فرقی نمی کنه اون کار زنونه باشه یا مردونه. باید غذا درست کنی، ظرف بشوری، لباس بشوری، اتو کنی، خرید کنی، لامپ سوخته رو عوض کنی، زباله ها رو ببری دم در و....البته شاید زیاد هم بد نباشه . وقتی همه کارها به عهده خودت باشته کمتر وقت میکنی فکر کنی. نه که اصلاً فکر نکنی. نه من موقع انجام همه کارهام درحال فکر کردنم ولی خوب شاید اون کار باعث بشه چند دقیقه ای از فکرهایی که همیشه داری و گاهی اوقات آزار دهنده هم هست رها بشی.دیشب رفته بودم که زباله ها رو ببرم بیرون. سطل مخصوص زباله کمی با خونه فاصله داره . قدم زنان رفتم وکیسه رو انداختم داخلش و همونطور قدم زنان برگشتم. وای چه سکوتی! صدای یه پرنده شنیده می شد. نمی دونم چه جور پرنده ای بود صدای عجیبی داشت. شاید یه نوع خاص جغد بود. قدم هام رو آهسته کردم تا از صدای اون پرنده و اون سکوتی که فقط همون صدا می شکستش لذت ببرم. اما نور ضعیف چراغ یه ماشین از دور به چشمم خورد. قدم هام رو تند کردم که زودتر به خونه برسم. از کجا معلوم شاید مست باشه و نتونه ماشین رو درست کنترل کنه، شاید هم آدم نابابی باشه و اذیتم کنه ،شاید هم ....
در خونه رو که پشت سرم بستم ماشین هم از مقابل خونه گذشت.فکرکردم توی این دنیا از تنها چیزی که می ترسیم هم نوع خودمونه.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۸/٢٧ - medadrangiman
زندگی، صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد
زندگی چون داستان است. همان داستان هایی که گاه برای سرگرمی می خوانیم. زندگی مثل کتابی است که مجموعه ای از داستان های مستقل را داراست اما قهرمان داستان از ابتدا تا انتها یکی است. افراد متفاوتی وارد داستان می شوند و سپس خارج می شوند. بعضی، نقش های طولانی دارند وبرخی دیگر کوتاه. بعضی شخصیت ها مثل اشاره کوچکی هستند به موضوعی مهم وبزرگ. نقش شان کوتاه اما تاثیر گذار است.
بعضی دیگر اما از ابتدای داستان وجود دارند اما بود ونبودشان یکی است. وقتی داستان تمام می شود گیج می مانی که لزوم وجودشان چه بوده. بعضی نقش ها به نفسی کوتاه شبیهند. کوتاه. بسیار کوتاه ولی تا پایان داستان از تاثیرشان خلاصی نداری وحتی گاه می شود که سالها بعد، از تمام داستان همان نقش کوتاه را بیاد می آوری وغیر از آن هیچ.
این روزها به داستان زندگی ام بسیار فکر می کنم. به شخصیت های گوناگون داستانم. به خوب وبد بودن آنها. به اینکه بعضی همیشه بوده اند بی آنکه بخواهم شان یا تاثیر مثبتی در زندگی ام داشته باشند وبعضی دیگر که بسیار به دوستی، محبت، یاری و هم فکری شان نیاز داشته ام مثل نفسی زود گذر به دوردست هایی رفته اند که پیدایشان نمی کنم. دوستی می گفت :" زندگی عجیب است . بعضی را دوست داری ولی از دست میدهی. بعضی را دوست داری ولی دیر پیدا میکنی. بعضی را دوست نداری و همیشه سر راهت هستند وآزارت می دهند وهیچ وقت هم از دستشان رهایی نداری."
این روزها به شخصیت های داستان زندگی ام وبه رفت وآمد های بسیار آنها در زندگی ام و تاثیرشان فکر می کنم.و البته به خودم وتاثیرم بر داستان زندگی دیگران نیز . من از کدام دسته ام؟ دسته آدم های همیشگی اضافی ویا بهتر بگویم بی فایده؟ یا از گروه تاثیر گذار ؟ دلم میخواهد بدانم....
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٧/٤ - medadrangiman
اگه یه دوست بیست ساله که بهش اعتماد صد درصد دارین اموال تون رو بالا بکشه و فرار کنه چه حالی پیدا می کنید؟ اگه یه آدمی که همشه بعنوان یه آدم دست بخیر می شناختین یک دفعه کلاهبردار از آب در بیاد چه احساسی بهتون دست میده؟ این روزا موندم اصلاً اعتماد چه حسیه؟ خوبه یا بده؟ اصلاً ایمان داشتن به آدم ها درسته یا غلط ؟ این روزها با دیدن یه حادثه این جوری بدجوری با خودم درگیرم.گر چه این حادثه هیچ ربطی به من نداره ولی احساس میکنم که دیگه به آدم ها ایمانی ندارم. کافر کافرم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۳/۱۱ - medadrangiman
توی کشوی میزم یه عالم کاغذ کوچک و بزرگ دارم . کاغذهایی با خطوط درهم وبرهم . گاه بدون خط خوردگی گاه پر از خط های کج ومعوج اصلاح کننده. امروز بطور کاملاً اتفاقی میان آن همه کاغذ، برگه جالبی را پیدا کردم. وقتی شروع کردم به خواندن، برایم گنگ بود اما کم کم یادم آمد. فال. تاریخی هم بالای ورق بود مربوط به سه سال پیش. یادم آمد رفته بودم منزل یکی از دوستان . بعد از شام مشغول قهوه خوردن بودیم که کسی پیشنهاد داد خانم میزبان برایمان فال بگیرد. میدانستم که گاهی برای دوستان فال می گیرد. چند سال پیش تر هم در اولین دیدارمان کف دستم را نگاه کرد و چیزی از من پرسید که اتفاقی نبود و مطمئن بودم این نکته از آن دست نکاتی نیست که کسی بیاندازد شاید بگیرد مثل سقریا پول کوچک وبزرگ و یا فردی در زندگی ام. اما از آن زمان بسیار گذشته بود ومن فراموش کرده بودم وشاید هم خودم را راضی کرده بودم که هرچه در کف دستم دیده اتفاقی بوده. بگذریم آنشب قهوه خوردیم وهمه دوره اش کردیم که محض تفریح برایمان فال بگیرد و از آنجا که من بدلایلی تصمیم داشتم زودتر به خانه برگردم نفر اول شدم. برایم فال گرفت و دوستی دیگر شروع به نوشتن کرد و من آنرا آنقدر ساده و شوخی فرض کردم که حتی کلمه ای از آن را بخاطر نسپردم . امروز بعد از نزدیک به سه سال آن برگه را اتفاقی پیدا کردم و وقتی خواندن نوشته را به پایان رساندم دست هایم می لرزید. طی این سه سال هرچه گفته بود درست از آب درآمده بود. حتی بیماری سخت مادر. نمیدانم باید به فال ویا درست تر بگویم به نیروی بعضی افراد در پیش بینی وقایع اطمینان داشت یا نه؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/۱۸ - medadrangiman
همیشه فکرمیکنم به اینکه زندگی هر آدمی یه داستان بلنده با یه عالم حادثه عجیب. به نظر میاد هرکس قصه خودش رو داره بافراز ونشیب هایی که شاید برای دیگران بی معنی باشه شاید هم عجیب و باور نکردنی . برای من هم اتفاقی افتاده که یه کم عجیبه و واقعیتش نمیدونم حکمتش چیه ولی هر چی هست امیدوارم ختم به خیر بشه. این روزا خیلی متفاوتم و خودم از خودم تعجب میکنم . از خودم می پرسم :این منم؟ همون دختر مغرور همیشگی ؟ همون آدم بی تفاوت که فقط میخواست زندگی بگذره؟ حالا نمیدونم چه اتفاقی داره می افته که منم همراه با اون دارم اینهمه تغییر میکنم.این روزها دلم میخواد به همه بگم برام دعا کنید.
میشه برام دعا کنید؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/٥ - medadrangiman
